سالگرد عقدمون و یه جمعه دلگیر
امروز چهارمین سالگرد عقدمونه و جمعه هم هست . بابا رضا هم سر کاره و مامان جون و بابا جونم رفتن سمنان چون خاله ندا اسباب کشی داره و هم میخواستن بازدید فامیل هارو پس بدن که از مکه اومده بودن اومدن دیدنشون.خلاصه دلم گرفته بابا رضا هم فکر نکنم یادش باشه امروز چه روزیه
.
دیشب هم کیک پختم و روش با کاکائو 4 نوشم تا شوهری کمی توجهش جلب بشه ولی اصلا نیومد تو باغ و منم از بس حرص خوردم تمام اون قسمتو که عدده بود خوردم .مامان جون هفته پیش رفته بود بازار ازش خواستم برای امروز براش یه بلوز کاموایی گرفته تا بهش بدم الانم کادو کردم و قایم کردم .امیدوارم یادش نرفته باشه .
الانم توی گهوارت مثل فرشته ها خوابیدی البته بعد از کلی غرغر منم سریع اومدم نی نی وبلاگ که فعلا تنها دلخوشیمه ولی هنوز خیلی وارد نشدم و یه دوست بیشتر پیدا نکردم . زودی میام ببینم کسی برات نظر داده ولی فعلا که خبری نیست. امیدوارم زودتر دوستای خوبی پیدا کنم واز این تنهایی در بیام .
بعدا" نوشت :
* برای همسر مهربانم *
خوشبختی من در بودن با تو است و روز رسیدن به تو تقدیر خوشبختی من است.
تو آمدی و عمیق ترین نگاه را از میان چشمان دریایی ات به وصال قلبم نشاندی
زیباترین گل های دنیا تقدیم به تو بهترین عشق دنیا
روز یکی شدنمان را از صمیم قلب تبریک میگویم .
بابا رضا با اینکه این روزو یادش رفت و ازش دلخور شدم ولی بازم وفادارترین همسر و مهربون ترین باباست .



سالگرد عقدمون و یه جمعه دلگیر
